تبليغاتX
...


...

نوشته های خودم

امروز صب كه نشستم تو ماشين بينو اين قده عصباني بود كه مي خواس قورتم بده! نمي دونستم از كجا..مطمئن هم بودم كه دلخورش نكردم و ناراحتيش از يه جاي ديگس.. يه خورده فك كردم چي كار كنم كه از ناراحتي دربياد.. خخب اين جور مواقع بايد يه هنري بفشاني كه هرطور شده دوستت شنگول بشه..شروع كردم سر به سرش گذاشتن.. اصن تحويل نگرف.. دائم به راننده هاي ماشيناي ديگه كه مي كشيدن جلوش فحش مي داد! بعد من همون ماشينايي كه اون فحششون مي داد فيلم مي كردم..اونم نه كه خيلي عصباني بود چند بار برگشت از كلماتي ازقبيل : خل و چل! ديوونه! و ازين حرفا بهم زد.. نزديك بيمارستان هم ياد يه خاطره اي انداختمش كه توش خيلي بهمون خوشيده بوده وحرفاي خنده داري كه زده بوديم منتها بازم جوابمو نداد! تو دلم گفتم ديگه تا حرف نزنه حرف نمي زنم ببينم چي مي شه!!.. وقتي پياده شديم شروع كرد حرف زدن:: چقد سرد شده.. تو سردت نيس؟ و خلاصه لب به سخن گشود ولي با اخم! تا اينكه من گفتم: اين قد هوا سرد شده كه من فردا شال و دو جفت جوراب مي پوشم و يه بافتني زير پالتوم و يه كلاه رو مقنعه به اضافه ي يه شلوار گرم زير شلوارم و دوجفت كفش! اينارو كه گفتم زد زير خنده وگف: يا خدا.. چي بشي تو! خلاصه وارد كلاس شديم. اونجا دوباره زل زده بود به يه نقطه.. منم داشتم سر به سردوتا از همكلاسيهامون مي ذاشتم.. البته در همان حين به اين فك مي كردم: خخخب.. من وقتي ناراحت مي بودم دلم مي خواس بينو يه بار بهم گير بده كه من چمه ولي هميشه وانمود مي كرد كه متوجه نشده من ناراحت هستم.. البته ما اصولا اين طوري بوديم چون برخلاف دختراي ديگه نمي خواستيم تو كار همديگه فضولي كنيم..ولي اين دفعه من همون روشي رو كه دوس داشتم بينو موقع ناراحتي هام به كار بگيره رو به كار گرفتم.. يقشو گرفتم گفتم: تا نگي چته ولت نمي كنم! خوب من دوستتم..دوست به چه درد مي خوره.. نمي خوام ناراحت باشي..خوب حرف بزن!راحت مي شي.. اين چه كاريه..حيف نيس..خودتو افسرده كني و... خلاصه اونم هي مي گف طوريم نيس..بعد استاد اخلاق بهمون وقت داد ويژگيهاي يك پزشك خوب رو بنويسيم و بريم كنارتريبون بخونيم!! بينو هم گير داد كه تو انشات خوبه! بنويس برو بخون! منم نه كه اعتماد به نفسم خوب بود رفتم پرزنت كردم! ديگه كلاس منفجر شده بود.. كلي سر به سر بچه ها و استاد گذاشتم فيلمم كردن..خداييش دليلش اين بود كه بينو بخنده.. همين. بعدشم كورس داشتيم و يك ساعت اول رو سر كلاس حرف مي زديم..

خوب.. اون زمان كه ما بچه بوديم دغدغه هاي فكري و اتفاقاي زندگيمون رو اگر واسه هم مي گفتيم اين رو هم مي گفتيم كه در مورد اين قضيه چي فك مي كنيم و اين جور مواقع اختلاف عقايد خودش رو نشون مي داد و طرز فكراي متفاوتمون و همينطور كه با هم بزرگ شديم و مي شيم رشد كردن اين افكار با همون تفاوتها كاملا محسوسه.. خخبب. من خيلي باهاش صحبت كردم وانتظار داشتم حالش بهتر شه.. وقتي انتراك شد بقيه ي كلاس رو جيم زديم و گير دادم بريم بيرون كه روحيش بهتر شه و با سه تا از دوستامون قرار گذاشتيم و سر ازجنگل و آبشاردر اورديم.. اولش كلي گفتيم خنديديم تا اين كه صحبتها يه خورده جدي شد و بچه ها دوباره شروع كردن عقايد منو فيلم كردن و منم نمي دونم چرا يهو اين طوري شدم كه اومدم حرف بزنم اشكام شروع كرد ريختن! وووااااي..كپ كردن بيچاره ها.. فك كنم كلي عذاب وجدان گرفتن فك كردن من از دستشون ناراحت شدم!!.. نمي دونستن من در كل اين روزا بسي آبغوره مي گيرم واسه خودم..

خلاصه ذرت مكزيكي و سيب زميني خورديم وكلي از هوا لذت برديم.. كلي سر به سر اون دوستمون گذاشتيم كه احتمالا قراره چند روزي ديگه بريم نامزديش كه تو مراسمش چه كنيم و اينا.. شمبه هم عروسي يكي ديگه از همكلاسيهاي دبيرستانمونه كه الان دوست صميمي دخترعمه شده تو دانشگاه همكلاسي ان و ديشب كه خونه ي عمه بوديم دخترعمه تعريف كرد واسم.. من اولش فك كردم عقده ولي نگو ديگه طرف خيلي عجول بوده و جشن عروسيه و بايد با هم زندگي كنن..كلي دلم واسه رفيقمون سوزيد كه تو اين 4 سالي كه از درسش مونده مي خواد چطوري تموم كنه..به هرحال بينوهم حالش رو به راه شد و رفتيم خونه..

پ ن:: خودم؟؟ حالم گرفتس..من احتياج به يه انرژي مثبت دارم..هنوز دوس دارم يه اتفاق خوب تكونم بده.. حوصله ندارم..خدا نمي دونم حكمت اين روزا چيه؟

پ ن: مي گم اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه.. دل اين ادما زشته ديگه زيبا نمي شه.. اون بالا باد داره صاعقه ابرا رو چوب مي زنه.. اشك اين ابرا زياده ولي دريا نمي شه............

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:41 توسط |

خخخخب.. آره..امروز از ساعت 1 تا 4:30 فقط خنديدیم..این شکلی: اينقد كه چشام كمي تا قسمتي اشكين شدن و خودمم درشرف تركيدن بودممم. به جون خودم اگه دروغ بگمم!

حالا از ديشب شروع مي كنم: تولد بودمم.. منتها بنده ساعت 10:30 حتي قبل ازون كه كيك بريده شه و شمع فوت شه اومدم خونه! خلاصه بماند كه دوستام چقد غر زدن ولي خخخب. اگه ديشب يهو هوس نمي كردن پانتوميم اجرا كنن و وقت تلف کنن من مجبور نبودم بعد از شام و قبل از پذیرایی کیک برم خونه.. البته بازی دیشب خیلی کیفید.. راستش من يه كم از دست بابا دلخور شدم و همين باعث شد زود بيام.. منتها شب تا ساعت 1:30 روي تختم دراز كشيده بودم و فكر مي كردم. کلی سرم درد گرفت.بلاخره مجبور شدم به زور خورمو بخوابونم..

همين امر سبب شد ما سر كلاس فقط چرت بزنيم! البته فك كنم خواب عمیق هم رفتم! خلاصه فك كنم عده ي كثيري مارو با اونحال ديدن فك كردن ما معتاديم!!!

بعد كيپي خبرداد كه چون امشب داره مي ره باهاش نهار بريم بيرون.. اولش كه من چون روحيم از صب خراب بود و حالم گرفته بود گفتم نمي رم.. ولي چون دلمون مي خواس دوباره ببينيمش و بچه ها هم گير دادن اینجوری حالت بهتر می شه و به هرحال ترجيح داديم با همون حال خراب هم بريم.. خلاصه ما پنج نفر به اضافه ي آلوچه و كوري و كيپي و ديوونه ي استثنايي رفتيم نهار دردر.. ده نفري بوديم.. 4 ساعتي طوليد و دور هم بوديم.. خلاصه امروز فهميدم در تمام طول زندگيم هيچ موجودي به چرندگويي و باحالي و ديوانگي كيپي نديدم و نخواهم ديد.. احتمالا طرفش ازهمين ديوونه بازيهاش خوشش ميومده.. جالب اينه كه طرفش اصن ازين خل و چل بازيها درنمياره و نسبت به خودش جنتل تره.. البته خودشم يه بار به بچه ها گفته بود تو خونه يه جورايي جديه.. خلاصه مجلس رو گرفته بود به دست 4 ساعت تمام حرف كم نيورد.. حتي تو پانتوميم بازي كردنمون اينقده پارازيت مينداخت كه ديگه آلوچه هم جلوش لنگ انداخته بود.. نوبتش که شد ما هم گفتيم يه چيز ضايعي نگيم اجرا كنه..ديوونه ي استثنايي كه تو گروه ما بود بهش گفت اينو اجرا كنه:: بزغاله تو كاباره شليده!!! اونم ازخدا خواسته انچنان انتربازي دراورد كه تواين همه بازي نديده بوديم و بچه های گروهش البته این قده خنگ بودن که به سختی تونستن حدس بزنن!!  خداروشكر نه نوبت من شد نه بينو. وگرنه كلي فيلم مي شديم.. ناگفته نماند از اول تا اخر هي به مامان آلوچه ي بدبخت هم گير داده بود! پررو پررومي گف اولين چيزي رو كه مي خواسته گروه ما اجرا كنه اين بوده:: آلوچه يك پدر دارد! منتها فقط واسه خنده گفتش و بي خيال شد..خلاصه من كه اگه جاي آلوچه بودم شاید با اون همه متلک غيرتي مي شدم.. منتها اونم بايد يه جوري نشون مي داد كه اهل كدوم شهره!

تازه بعدشم اومديم بازي حماقت و حقيقت بكنيم قرار بود من از آلوچه سوال بپرسم كيپي گير داده بود بپرسم: چند تا بابا داشتي!؟ خلاصه كچلش كرد امروز..خداييش قديما يه كم بيشتر رعايت مي كرد..همين الانم ياد حاضرجوابيهای امروزش ميفتم خندم مي گيره..

پ ن:شكرت خدا جون.. حال ساعت 2 بعداز ظهرامروز من با ساعت 7 صبح امروزم قابل مقايسه نبود..

پ ن:: هيچي درس نخوندم اين روزا.. به شدت عقبم..

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:0 توسط |

چي بگممم.. اين روزا خيلي گيج و سر در گمم و ازين بابت بسي عذاب مي كشم.. درسته كه ادما در مورد آيندشون تصميم مي گيرن واين خودشون هستن كه اون قسمت زندگي رو كه دست خودشون هست مي سازن و بقيش رو هم مي سپارن دست تقدير و خدا.. ولي خداييش گاهي وقتا احساس مي كني بدجوري احتياج به يه پيشگو داري..

خخخببب.. من اصولا اهل ريسك نبودم و نيستم و همين باعث مي شه انجام دادن يه سري كارها و يا تصميم گرفتن واسه انجامشون بدجوري مخمو درگير مي كنه.. نمي دونم..انگار يه جايي هستم كه هيچ صدايي نمياد ولي عالم و ادم گير مي دن بگو صداي چيه و من در حد مرگ گيجم! گاهي وقتا هست كه خدا خرخره ي منو مي گيره واز زمين بلندم مي كنه و من چشام گرد مي شه وسرفه مي كنم التماسش مي كنم به حرفم گوش بده و بذاره منو زمين فقط يه لحظه..

فردا شب هم يه تولد دعوتم كه مي دونم خوش مي گذره.. اگه كنارش حوصله هم باشه..البته من كه اينجور مراسما تمام تلاشمو مي كنم كه به خودم و بقيه خوش بگذره ولي حتي اين تولدها و مهموني هاي دوره اي هم داره تكراري مي شه.. يه چيزي مي خوام عين بمب درست و حسابي منو تكون بده.. زووودي.. خدايا.. زود بااااشششششششش...

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:9 توسط |

من دوبار این خواب رو ديدمم.. خواب دوتا بچه ي تقريبا سه چهارساله.. يكيش پسر يكيش دختر.. وقتي نيگام مي كردن ذوق مي كردن.. منم كه نيگاشون مي كردم كلي قربون صدقشون مي رفتم.. هر دوتاشون عين برف سفيد بودن و لپ هاشونم قرمز.. چشاشون عسلي.. موهاشونم از خودم خيلي بورتر بود.. خلاصه خيلي خيلي خوشتل بودن..همين الانم كه ياد خوابم ميفتم كلي كيف مي كنم.. نمي دونمم.. فك كنم بچه هاي خودم بودن.. شايدم بچه هاي آزي و سوسو.. يا داداشيم.. به هرحال خيلي دوستشون داشتمم..

بعد نشستم كتاب تعبير خواب رو برداشتم ببينم تعبيرش چي مي شه..نوشته بود:

اگر كسي در خواب كودك زشت رو ببيند نشان افزوده شدن مال است و اگر خواب كودك زيبارو ببيند نشان فرشته است!!

                                ..........................................

بر او ببخشاييد

بر او كه از درون متلاشيست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد

اي ساكنان سرزمين ساده ي خوشبختي

اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران

بر او ببخشاييد

زيرا كه مسحور است

                              ........................................

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست

دل من

 به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:13 توسط |

راستش خيلي جالبه.. اينكه وارد يه كنگره بشي و تمام پسرايي كه مي شناختنت از جاشون پا شن و خوش آمد بگن و از اومدنت اظهار خوشالي كنن ودر دقيقه ي نود كه همه غذاشون تموم شده اونا ژتون غذا بذارن تو مشتت و ببرنت كنار سيني هاي غذا كه غذا بكشي و بعد هم ازت بخوان پوسترا و غرفه هاشونو ببيني و ...

بعد نيگات بيفته به دخترایی که هیئت اجرایی بودن كه حتي يكي شون نبود كه باغيض نيگا نكنه وبه ما تيكه نپرونه با جملاتي ازين قبيل:: شما اينجا چي كار مي كنين؟ چرا اومدين؟! اي بابا.. بازم اين دوتا!!و...

بعضي ها بهش مي گن حسادت دخترونه ولي ما مي گيم حساسيت.. منتهاهمین حساسیت بی خود هم بايد دليل داشته باشه.. خخخب.. ما همه ي اين ادمارو تو كاراي گروهي شناخته بوديم.. حتي بعضي هاشونو یکی دوسالي مي شد نديده بوديم..به نظرم اصن دلیلی واسه این حساسیتهاشون وجود نداره..

 چرا اين قد وسواس؟! نمي دونيم چراهربار ما پامون رسيده به اين جور جمعا جيغ دخترا در اومده!!

چي بگیمم!؟ امروز چيزاي عجيبي ديديم از دخترا.. حرفاي عجيبي هم شنيديم ولي ما فقط خنديديم.. کی تموم می شه این مسخره بازیهاشون؟..
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:37 توسط | |


Design By : Night Skin